جلسه در یک ساختمان چهار طبقه در خیابان گاندی تشکیل شده بود. بعدها آنجا تبدیل به ستاد انتخاباتی شد. جایی بود بین خانه و دفتر تقریباً کمی رسمی تر از یک خانه مجللِِِِِ. آن روز به اتفاق آقای خلیلی رفتیم. آدمهای زیادی آنجا بودند کسانی که بسیاریشان را نمی شناختم و بسیاری را بعد ها شناختم.
مهدی کروبی؛موسوی خودینی؛ علیرضا محجوب؛ احمد پورنجاتی. ابراهیم اصغر زاده؛ محمد عطریان فر؛ عبدالله نوری ؛ عمادالدین باقی و همسرش فاطمه کمالی؛ حبیب الله پیمان و همسرش مرضیه مرتاض لنگرودی؛ نماینده عبدالکریم سروش و . . .
آنروز بیشتر به ذکر خاطرات و لطایف سیاسی میان آن جمع گذشت و شیرین ترین آنها خاطرات سید محمد خاتمی بود در دوران وزارت ارشاد. آخرهای جلسه هم به اعلان رسمی قصد حضور خاتمی در انتخابات آتی و نحوه همکاری حاضرین گذشت. بعدها متجه شدم جمع حاضر طیفی از مبلغین خاتمی هستند.
پس از گذشت دقایقی از پایان جلسه وقتی که کم کم محفل رو به خلوتی می نهاد از من و عموزاده خلیلی و موسوی خوئینی و عطریان فر و اصغر زاده دعوت شد تا به اتاق دیگری برویم آنجا مدت کوتاهی پذیرایی شدیم تا چند نفر دیگر به جمع اضافه شدند اکثر آنها را نمی شناختم ولی به گمانم یکی از آنها عکاس بود. چون با کیف عکاسی آمده بود.
خاتمی که وارد شد همه بلند شدیم و خود او به نام همه ما را معرفی کرد البته نام مرا فراموش کرده بود و ناچار شدم خودم به یادش بیاورم. کمی احساس غریبی و ترس می کردم. تا به حال این همه آدم متنوع را یکجا ندیده بودم از روحانی و آدم های ریش دار یقه آخوندی پوش بگیر تا آدم سه تیغه کرده کرواتی و جوان سوسول... هرچند آن روزها نام خاتمی برایم خیلی بزرگ نبود اما همیشه انتظار یک حادثه بزرگ را داشتم.
همانروز خاتمی را بیشتر از پیش شناختم . مردی دانا و خوش سخن با احاطه ای کافی بر مسائل عمومی و فرهنگی که به نظر من مرهون حضورش در کتابخانه ملی بود و البته غیر زیرک در سیاست (علیرغم آنچه که خیلی ها فکر می کنند).
وقتی انروز از جوانان و زنان صحبت می کرد حرفش بیشتر شبیه طنز بود اما وقتی از جمع نظر خواهی کرد و بحث وارد راهکارهای اجرایی شد موضوع رنگ جدی تری به خود گرفت.
ابراهیم اصغر زاده گفت: دانشجوها با من ... تحکیمی ها رو من و چند تا از دوستان سازماندهی می کنیم.
خوئینی: شما درست می گید ولی فراموش نکنید با طیف وسیعی روبرو هستید که حرفشون بین مردم خریدار داره.. با ید با نیروی کافی روی اونها مانور داد.
من هم برای اینکه زودتر با جمع هماهنگ بشم صدایم را صاف کردم و گفتم:
در تایید سخن آقای خوئینی باید بگم هر کدوم از این دانشجوها می تونن مبلغ ما باشند از طرفی تب تبلیغات از بهمن ماه داغتر می شه و جالبتر اینکه اکثر دانشجوهای مقیم تهران رو شهرستانیها تشکیل میدن.خودتون می دونید که دانشجوهای شهرستانی مقیم تهران اعتبار خوبی توی شهرستانای محل اقامتشون دارن. به نظر من باید روی فعال کردن و سازماندهی انجمن های دانشجویی شهرستانیهای مقیم مرکز فعال بشیم.تا بهمن باید این کارو تموم کنیم بهمن و اسفند باید اونها رو به لحاظ ذهنی آماده کنیم ...
اصغر زاده: حالا چرا بهمن و اسفند..
من گفتم : معلومه چون ایام عید دانشجوها می رن به شهرستاناشون... عید دیدنی و مهمونی ها هم شروع می شه و بهترین محل برای تبلیغ و بهترین مبلغا رو ما آماده کردیم.
خاتمی لبخندی زد و در حالی که به من اشاره می کرد گفت: اونوقت می گن چرا اینقد می گی جوانان ونسل جوان ... (صدای خنده حضار) .. چها رتا از اینا رو داشته باشیم می شیم دبیر کل سازمان ملل.
از این تعریف سید محمد خیلی خوشم آمد بعد از مدتها احساس کردم کسی پیدا شده تا از استعدادم استفاده کند.
خودم را کمی جمع و جور کردم چون سابقه این را داشتم که در چنین مواردی پر حرفی کردنم منجر به ضایع شدنم می شود.
بحث کم کم داغ شد و هر کس پیشنهادی می داد و می خواست گوشه ای از کار را بر دوش بگیرد.از همه بیشتر اصغر زاده صحبت می کرد. حرفهای عطریانفر پخته تر بود و عموزاده خلیلی از کودک و نوجوان و نقش آنها در انتخابات حمایت می کرد . ساکت ترین آدم جمع عکاس بود و چند نفر دیگر که بیشتر حرف دیگران را تایید می کردند.
خوئینی اما نقش رهبری جمع را بر عهده داشت. خاتمی هم به او احترام می گذاشت. معمولاً وقتی نظری داده می شد خوئینی حرف آخر را می زد. کوتاه و صریح موضعی را تایید یا رد می کرد بدون شاخ و برگ دادن و توضیح اضافی و این کاری بود که من و اصغر زاده بلد نبودیم.
در همین جلسه بود که پیشنهاد دادم تا خاتمی با انگشتر عقیق آبی عکس بگیرد چون تاثیر روانی مثبتی بر آفکار آدمهای سنتی تر دارد.
بعد ها این عکس و انگشتر بسیار معروف شد.
در پایان جلسه خاتمی از من خواست تا کمی بیشتر بمانم ... از اینجا بود که راه جدیدی در زندگی من باز شد. راهی بی بازگشت. . .
ادامه دارد
|
|
|
به هر حال آن چه درباره ی كورش برای محقق جای ترديد ندارد، قطعاً اين است كه لياقت نظامی و سياسی فوق العاده در وجود وی با چنان انسانيت و مروتی درآميخته بود كه در تاريخ سلالههای پادشاهان شرقی پديدهای به كلي تازه به شمار ميآمد. كورش برخلاف فاتحاني چون اسكندر و ناپلئون، هر بار كه حريفی را از پای در میافكند، مثل يك شهسوار جوانمرد دستاش را دراز ميكرد و حريف افتاده را از خاك بر میگرفت. رفتار او با آستياگ، كرزوس و نبونيد نمونههايی است كه سياست تسامح او را مبتنی بر مبانی اخلاقی و انسانی نشان میدهد. تسامح دينی او بدون شك عاقلانهترين سياستی بود كه در چنان دنيایی به وی اجازه می داد بزرگترين امپراتوری ديرپای دنيای باستان را چنان اداره كند كه در آن كهنه و نو با هم آشتی داشته باشند، متمدن و نيمه وحشی در كنار هم بياسايند و جنگ و طغيان به حداقل امكان تقليل يابد. درست است كه اين تسامح در نزد وی گهگاه فقط يك نوع ابزار تبليغاتی بود، اما همين نكته كه فرمانروايی مقتدر و فاتح از انديشهی تسامح، اصلی سياسی بسازد و آن را در حد فكر همزيستی مسالمتآميز بين ملل مطرح كند، و گر چند از آن همچون وسيلهای برای تحكيم قدرت خويش استفاده نمايد، باز از يك خودآگاهی اخلاقی حاكی است(زرينكوب، ص1-130). چنين است كه منش و شخصيت والا و انسانی كوروش، در عصری كه ويرانگری و خونريزی روال عادی شاهان خاورميانه بود، ما را بر آن میدارد كه وی را يكي از برجستهترين مردان تاريخ ايران، بلكه جهان بدانيم. |
|
|
|
اگر تا پيش از اين، آشوربانيپال (پادشاه آشور) افتخار میكرد كه هنگام فروگرفتن ايلام آن سرزمين را به «برهوت» تبديل كرده، بر خاك آن نمك و بتهی خار پاشيده، مردمان آن را به بردگی كشيده و پيكرهی خداياناش را تاراج كرده است (هينتس، 1376، ص 186)؛ و يا سناخريب (پادشاه آشور) در هنگام چيرگی بر بابل اذعان میدارد كه: "شهر و معابد را از پی تا بام در هم كوبيدم، ويران كردم و با آتش سوزاندم؛ ديوار، بارو و حصار نمازخانههای خدايان، هرمهای آجری و گلی را در هم كوبيدم» "ايسرائل، ص25"؛ كوروش در زمان فتح بابل افتخار ميكند كه با "صلح" وارد بابل شده، ويرانيهاياش را "آباد" كرده، فقر شهر را "بهبود" بخشيده، "مانع از ويراني" خانهها شده و پيكرههای تاراج شدهی خدايان را به ميهن خود بازگردانده است)ايسرائل، ص 218(. آيا اين شيوهی درخشان و بیسابقهی كوروش در رفتار با اقوام مغلوب كه الگوی سياسي - اخلاقی جديدی را برای فرمانروايان و دودمانهای پس از خود برجای گذارد، نمودار سياست و منش مردمدارانه و مداراجويانهی وی ، و نشانهی تحولی نو و مثبت در تاريخ و تمدن خاورميانه نيست؟ سالگرد درگذشت پدر ایران ِ کورش کبیر بر ایرانیان آزاده تسلیت باد (روبوسی) |


وقتی نام خاتمی را شندیم کمی خودم را جمع و جور کردم البته آن وقتها فقط اینقدر می دانستم که او رئیس کتابخانه ملی است سال قبل از آن هم در همان کتابخانه ملی بواسطه تهیه خبر برای روزنامه ای با نام خاتمی آشنا شده بودم هرچند در آن مصاحبه لیلا خاتمی من را همراهی کرد.
به هر حال خاتمی و هیئت همراه به غرفه رسیدند فریدون عموزاده خلیلی که در آن زمان مدیر مسئول آفتابگردان بود؛(آخرین خبری که آقای خلیلی ایشان داشتم، مسئولیتی در مرکز بین المللی گفتگوی تمدنها بود) من را معرفی کرد و تا حدی از سوابق مطبوعاتی ام گفت... خاتمی هم با لبخند معروف خود گفت: (( بارک الله ... زنده باشید... پس امروز حتماً شما رو زیارت می کنیم.)) عموزاده خلیلی با اشاره ای به من گفت:(( ان شاءالله)) و من هم متوجه شدم که حتماً پای مصاحبه ای در میان است و به پیروی از او سخنش را تایید کردم.
در جلسه آنروز من به همراه خانمها خوشنمک و کیارستمی خبرنگاران آنر روزهای آفتابگردان و دو جوان دیگر که اسامی آنها را دقیقاً یادم نیست حضور داشتیم. مصاحبه به جلسه پرسش و پاسخ تبدیل شده بود البته قبل از آن از طرف آقای خلیلی محور گفتگو و سوالات مشخص شده بود. که در کشور ایران و مطبوعات ورسانه های آن امری رایج است، اما در سایر کشور ها عجیب و غیر منطقی است، چرا که در سایر کشورها خبرنگارانß خُبره در پرسش ها و تعیین محور آزادند و از طرف کادر سردبیری فقط مورد مشورت قرار می گیرند.
به هر حال گفتگوی مفصل ما با خاتمی تمام شد و نوبت رسید به پذیرایی و گفت گوی دوستانه آخر کار.
در همان گفتگوی کوتاه نظر خاتمی به چند پیشنهاد من جلب شد و گفتگوی دونفره ما کمی طولانی تر از حد معمول شد.و نتیجه آن جلسه دعوت خاتمی از من برای حضور در جلسه با حضور چند نفر از محورهای تبلیغاتی آقای خاتمی از جمله سران احزاب و ارباب جراید و نزدیکان ایشان بود .
و این آغاز ماجرا بود. ماجرایی که قریب 5 سال طول کشید و دست کم می بایست در 8 قسمت به اطلاع شما برسانم.طی شبهای آینده اگر عمری باقی بود.جزییات و نامهای بیشتری خواهید شنید.
ادامه دارد (چریک تنها)
کرشمه در فرهنگ عامیانه ما به نوعی از برخورد ، گفتار و حرکات گفته می شود که تداعی کننده ابراز تمایل غیر مستقیم به موضوعی باشد. اما اینکه کرشمه در دختران شایع تر است، موضوعی قابل بحث است؛ البته خانمهای عزیز از این موضوع دلخور نباشند. چرا که کرشمه در عرف بین الملل نوعی رفتار عاشقانه و پسندیده است.
معروفترین و زیباترین کرشمه دنیا کرشمه شرقی است که در میان آنها ایرانی و ژاپنی و هندی معروفتر و محبوبتر از همه است.
دقت داشته باشید کرشمه با عشوه کاملا متفاوت است.
در ادبیات فارسی کرشمه مترادف با غمزه به کار می رود و همواره در ادبیات ایران زمین کرشمه و غمزه امری پسندیده و صفتی برتر بوده است.
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد.
اما به راستی چرا زنان بیشتر کرشمه دارند؟
به گفته دکتر جهاندیده متخصص در رفتار شناسی؛ مهمترین عامل فیزیکی، مربوط به تعدادی از سلولهای نیمکره چپ خانمهاست که در آقایان عملکردی متفاوت دارد. این سلولها باعث می شود تا حتی در مواردی به صورت ناخودآ گاه، خانمها حرکات گردن و چشم خود را به گونه ای تنظیم کنند که ما در اصطلاح به آن کرشمه می گوییم. از طرفی فرم متفاوت استخوان لگن در خانمها به گونه ای است که هنگام راه رفتن حرکات دورانی بیشتری نسبت به آقایان دارد.
البته ناگفته نماند که در علوم بصری و هنری حرکات نرم و منطبق بر محور های خمیده و دایره ای نشان از آرامش و عرفان و تکامل معنوی دارد و اگر کمی دقت کنید متوجه می شوید که اکثر آقایان حرکات خشک و منطبق بر خطوط راست دارند چه در چرخش گردن و چه در گردش کمر و باسن.
اما عوامل روانی در کرشمه بیشتر به طبع حساس خانمها بر می گردد . درواقع خانمها در قبال رفتارهای محرک وسخنان معاشقه گونه آقایان طبیعی ترین عکسی العمل (حرکات مدور گردن و حرکات آرام و وزین پلک ها) را نشان می دهند.
به هر حال فراموش نکنید کرشمه خانمها را با الفاظی چون فیس و افاده نیالاییم و خانمهای عزیز هم مراقب باشند که این مقاله باعث نشود تا از فردا بساط کرشمه های شرقی را در کوچه و بازار بنا کنند ... این غمزه های زیبا ارزشی بس زیاد دارد آن را برای کسانی خرج کنید که لایقش باشند. و چنین است که حافظ بزرگ می فرماید:
بهای نیم کرشمه هزار جان طلبند نیاز اهل دل و نازنینان بین
پیروز باشید.
ریزعلی
خاطرات یک مشاور
خاطرات کودکی را از 5 سالگی به یاد دارم. کوچه های تنگ و باریک محله باغ فرید تهران ... حاج عباس مسگر که هر وقت من را می دید می گفت : (( چطوری قند عسل..)) صفر آقا جیگرگی با ان مغازه کوچک ونقلی و چارچوبهای مغز پسته ای ...
... و یک دفعه ... بمب ب ب ب....
دود و آتش و آژیر قرمز. . . حمله هوایی و صدای رگبار ضد هوایی... زیر پله های تاریک و زمزمه های یا ابوالفضل و یا باب الحوائج مادرم... صدای گریه من و ...
جمعه ها که می شد هر هفته با پدرم می رفتم نماز جمعه؛ یادم هست روی جوراب سبزم نوشته شده بود مرگ بر اسرائیل. از نماز جمعه که برمی گشتم میرفتم روی پشتی ها و ادای خطیب را در می آوردم . در عالم کودکی خودم را در کنار بزرگان می دیدم ... آن وقتها فکر نمی کردم در آغاز جوانی با همان خطبا همسفره بشوم و راهکارهای تبلیغاتی و انتخاباتی شخصیتهای ردیف اول صفهای نماز جمعه را تدوین کنم.
همه چیز از یک روز معمولی در تهران شروع شد. در یک نمایشگاه ؛ پاییز 1375 .
نمایشگاه کتاب کودک و نوجوان بود . من هم مسئول یک غرفه بودم. سرگرم امور معمولی تا اینکه متوجه ازدحام غیر عادی و جنب جوش آدم های سالن شدم.
بعد یک روحانی را دیدم ... تقریبا خوشتیپ تر از بقیه روحانی هایی بود که تا حالا دیده بودم. یکی یکی می آمد با غرفه داران حرف می زد . هنوز نمی دانستم که او کیست و هیچوقت فکر نمی کردم این روحانی پای من را به دنیایی پر ملعبه سیاست باز کند. هرچند نیتش خیر بود. مردی که یک سال و اندی به عنوان یکی از مشاوران درجه دوم او بودم تا اینکه میانمان شکراب شد.
سه تا غرفه مانده بود تا به من برسد و من هنوز نمی دانستم که او کیست. تا اینکه یک نفر که دوان دوان از جلوی غرفه ام رد می شد نام او را به زبان آورد. خاتمی...
ادامه دارد (چریک تنها)
قبل از هر چیز فکر کردم بچه ها یه معرفی از خودشون داشته باشن
این وبلاگ گروهی با حضور بچه هایی که پایینتر خودشون معرفی کردن از امروز کار خودشو شروع می کنه فکر می کنم بخشهای سیاسی و اجتماعی پر سر و صدا بشه
تیم نویسندگان این وبلاگ گروهی همگی سوابق بلند بالایی دارن که لطف کردن و با من همراهی می کنند. امیدوارم خوشتون بیاد.
ما دیدم بی تره عسک بذاریم تا روده درازی کنیم. جلز پلز(مثلاْ طنز)
فعلا این دو تا رو داشته باشید تا بعد...


یادآوری می کنم که بیش از ۷ سال به عنوان مدیر در مجامع سیاسی و احزاب فعالیت کردم
مدتی کوتاه با راستگرایان افراطی(موتلفه) و مدتی طولانی تر و اثر گذارتر با چپ گرایان افراطی(ملی مذهبی ها)
ناگفته های فراوانم را به مرور و در قالب خاطرات خواهم نوشت.
هرچند باید منتظر جنجال بود. چریک تنها(سیاسی)
اینها مواردیستکه راجع به آن سخن می رانم
منتظر نظرات شما هستم.
ریزعلی(دبیر یخش اجتماعی)
یک شهر پر از دشمن و یک دوست نداریم
ما شاخه درختان پر از میوه و باریم
هر رهگذری سنگ زند میوه خورد باک نداریم
(آریا ساربان)
مدیر بخش ادبی
بعد از کلی بد قولی بالاخره کار ما شروع شد
وبلاگ ما محل تضارب افکار و حرف و حدیثهای فراوونه
نویسنده های فراوونی هم داره ، از هر دری هم سخنی می گه
پا تو کفش سیاسیون می کنه، به اجتماعیون گیر میده ، موی دماغ ورزشیون می شه، بعضی وقتا هم یه مو از اقتصادیون می کنه. تازه هنریون هم از دست ما راحت نیستن.
خلاصه به عالم و آدم گیر می دیم ولی مهم اینه که. . .
آخرش همه چیز به روبوسی ختم می شه.![]()