نظر شما راجع به استخدام نجات غریق زن محجبه چیست؟
به نظر شما چطور میشه محجبه شنا کرد؟ و نجات غریق بود؟
۱- با مایو و چادر ملی
۲- با مایو و مقنعه عربی
۳- با مایو و مانتو و مقنعه
۴- با مایو و همش
هر کی بگه یه بلیط همین استخرو بهش جایزه می دم
جلز پلز
من یک جوان ایرانی هستم. از آخرین های نسل دهه 50 کشورم .
عاشق نارنج و شیفته ترنج؛ ولی نسل من از نارنج و ترنج فقط سه حرف آخرشو به ارث برده.
به دنیا که اومدم جنگ شد. گفتن اسلام لشکر می خواد؛ تا چشممو باز کردم دیدم یه عالمه برادر و خواهر دارم. اونوقتها خوب بود چون همه چیز کوپنی بود. من که نمی دونستم چطوری شکمم سیر میشه ولی بابام موهاش سفید نشده بود این یعنی سیر شدن تو شرایط جنگی راحتر از الان بود. آخه می دونی چیه آقای احمدی نژاد؟ من الان 27 سالمه ولی موهام داره سفید می شه.
می دونم زیاد وقت نداری و نمی تونی به حرفام گوش کنی. بالاخره منم درک می کنم؛ با این همه سفر استانی که دارید ...
یه حرف کوچیک داشتم ...
آقای احمدی نژاد
من کاهش سود بانکها رو نمی خوام.
معرفی مفسدان اقتصادی رو نمی خوام.
کاهش شهریه دانشگاه آزاد رو نمی خوام.
من جلوگیری از تورم رو نمی خوام.
من پول نفت رو نمی خوام.
سهام عدالت نمی خوام.
انرژی هسته ای هم نمی خوام.
من... نمی خوام.
من...
من فقط کار می خوام.
کاری که با پولش جرات زن گرفتنو داشته باشم و شبها سرم رو آروم روی بالشت بذارم.
کاری که بتونم برای خودم سالی یک دست لباس بخرم و کاری که مجبور نباشم به جای برنج، ماکارونی و به جای گوشت سویا بخورم.
من فقط کار می خوام.
تمامی مطالب خاطرات واقعی یک آدم بریده از سیاست است که بدون هیچ گرایشی به هیچ حزب یا گروه خاصی نگارش می شود .
آنچه که در ادامه این خاطرات خواهید خواند گوشه هایی درد آور از سواستفاده های سیاسی و تفرقه های چندش آوری است که شنیدن آن انسان را متاثر می کند.
متاسفانه تند روی ها همیشه قربانی می گیرند و قربانی مطامع تندروها جوانان پاک دلی هستند که به خاطر صداقتشان لطمه می خورند.
مشاور ما یکی از این افراد است که از تندروهای چپ و راست ضربه و بی مهری بسیاری دیده و اکنون پس از گذشت سالهایی نه چندان دور فارغ از هر تفکر سیاسی مشغول تحصیل و تدریس است.
در آن جلسه قرار شد تا جمعی از گروه های رادیکال یا چپ تندرو تحت ائتلافی به نام ملی مذهبی برای شرکت در انتخابات های آتی گرد هم بیایند. تا جاییکه که خاطرم هست این گروه ها عبارت بودند از :
نهضت آزادی؛ جبهه ملی(که بعدها از ائتلاف کنار رفت) حزب پان ایرانیسم؛ جامعه یا مجمع مهندسین؟ جامعه اسلامی زنان و چند گروه دیگر که الان خاطرم نیست.
در جلسات مجمع این ائتلاف چهره هایی نظیر ابراهیم یزدی؛ عبدالعلی بازرگان؛ عزت الله سحابی؛ هاشم صباغیان؛ دکتر پیمان و ... حضوری پر رنگ و اثر گذار داشتند. نقش من در آنجا کماکان به عنوان مشاور تبلیغاتی بود و در انتخابات مجلس ششم و شورای اول تمامی امور تبلیغاتی را عهده دار بودم. در همین دوران گاهی به همکاری با مطبوعات هم می پرداختم . اولین حادثه تلخ زندگی سیاسی من در این دوران رقم خورد.
تابستان سال 77 پارک لاله و میتینگ انتخاباتی گروه تحکیم وحدت با سخنرانی حشمت الله طبزردی و دوست سابقم اصغر زاده بود. یک مینی بوس به عنوان تریبون انتخاب شده بود که مدعوین بالای آن می رفتند و سخنرانی می کردند. طبق معمول آن روزها در چنین مراسمهایی برادران گروه فشار هم حضوری فعال داشتند. وسط سخنرانی یک دفعه چوب و چماق و سنگ بود که با صدای فریاد دانشجویان آمیخته می شد. راستش را بخواهید الان که یاد آن صحنه ها می افتم خنده ام می گیرد. مثل بچه ها به جان هم می افتادیم غافل از اینکه بزرگترهایی که هرگز نمی شناختیمشان از بیرون گود به جیغ و داد های ما نیشخند می زنند.
به هر حال آن روز هم درگیری شد.دانشجوها شعار می دادند و شعر ای ایران و یار دبستانی را می خواندند و گروه فشار هم شعار های خودشان را می دادند و شعر کجایید ای شهیدان خدایی می خواندند...
در این گیرو دار ناگهان در وسط جمعیت چیزی منفجر شد و دود سفید غلیظی به هوا برخواست. نارنجک اشک آور بود که تمام وجود آدم را می سوزاند و معلوم نبود که از طرف چه کسی پرتاب شده بود. اما همین کافی بود تا فضا را ملتهب کند.
در همه جای پارک آتش روشن کرده بودند تا صورتشان را روی آن بگیرند و اثرات گاز را کم کنند کافی بود کسی نادانسته برای کاهش سوزش چشمها و پوستش یا التهاب گلو و سرفه های شدید کمی آب مصرف می کرد آن وقت التهابات چند برابر می شد. در واقع تنها راه کاهش نسبی التهابات ناشی از گاز اشک آور حرارت آتش بود. زیر درختها صورت های قرمز شده و چشمهای اشک آلودی که به شدت سرفه می کردند جلب نظر می کرد. شعارها تندتر و چهره ها خشمگین ترمی شد. من هم گوشه ای ایستاده بودم و روی کاغذ کوچکم وقایع را یاد داشت می کردم. ناگهان نفهمیدم چطور شد که یک نفر از پشت دستم را گرفت و به اصطلاح کت بسته من را به طرف اتوبوسی که کنار پارک ایستاده بود هل داد. اینقدر سریع اتفاق افتاد که نفهمیدم چه شد. یک گلوله پارچه ای در دهانم گذاشتند و دهان و چشمهایم را بستند، بعد من را کف ماشین خواباندند...
ادامه دارد
(بررسی روابط دختر و پسر قبل از ازدواج)
اما مهم ترين مسئله در مورد ارتباطات قبل از ازدواج تجربه جنسی نیست بلکه مهم این است که این تجربه تا چه حد می تواند پیش برود و اینکه چقدر می تواند خطرناک و دارای عواقب باشد.
در مورد ارتباطات جنسی قبل از ازدواج (بدون در نظر گرفتن دیدگاه های دینی و مذهبی ) دو دیدگاه عمده وجود دارد. اول اینکه رابطه را لازم می دانند تا جوان با درک شرایط کاملی از یک زندگی مشترک در آینده دچار مشکل نشود. متاسفانه در کشور ما مسائل جنسی از کودکی به عنوان محدوده ممنوعه و خط قرمز مطرح می شود، بنابراین در آستانه نوجوانی اغلب افراد به شیوه های غلطی با توانایی ها و گرایشات جنسی خود آشنا می شوند.
برای روشن شدن موضوع یک نمونه رفتاری از هزاران نمونه مرسوم و غلط را بیان می کنم:
تا سن 12 یا 13 سالگی همه چیز عادی پیش می رود. همه دخترها و پسرهای فامیل با هم بزرگ می شوند. با هم خاله بازی می کنند. در کنار هم می خوابند، با هم به گردش می روند و ساعتها در اتاق خود با یکدیگر مشغول درد دل هستند . ... به ناگاه، بنا به دلیلی نامعلوم برای این نوجوان همه درها بسته می شود و ناگهان مرزهای آهنینی ایجاد می شود. پسرها و دخترها به دلیلی که نمی دانند از ارتباط نزدیک با هم منع می شوند. در چنین شرایطی ذات پرسشگر هر انسانی به دنبال حل معما می گردد و لابد همه این جمله معروف را شنیده اید که می گویند: «انسان را از هرچه منع کنند بیشتر به سراغ آن چیز می رود.»
بدترین اتفاق زمانی رخ می دهد که یک نوجوان کنجکاو اما نا آگاه به دنبال کشف معما، متوجه می شود که همه محدودیت ها به خاطر مسائل جنسی و بیم بزرگترها از این موارد است. بنابراین دراوج فصل طغیانگری ِ زندگی به دنبال حل مسئله و تجربه آن می رود.
نظریه پردازان دیدگاه اول هرچند گروه هایی متنوع به لحاظ فکری را در خود جای داده اند، اما در مجموع بر این عقیده اند که قبل از ازدواج باید مسائل جنسی برای افراد شفاف و روشن باشد چرا که بسیاری از جوانان به خاطر تمایل به ارتباط فیزیکی بیشتر تن به ازدواج می دهند و زمانی که تب این تمایل پس از مدتی فروکش کرد همه چیز به یک باره دگرگون می شود. شاید یکی از دلایل کاهش عمر زندگی مشترک نیز این موضوع باشد.
اما در مقابل؛ دیدگاه دومی وجود دارد که معتقد است ارتباطات قبل از ازدواج بنیان های زندگی آینده را سست تر می کند چرا که باعث کاهش تقاضای ازدواج و شیوع فساد و بی بند و باری می شود.
تصور کنید اگر در جامعه ایرانی چنین اتفاقی بیافتد ...مردها دندان قروچه می روند از اینکه شاید همسرشان قبل از آنان با دیگری همبستر بوده است و زنان از اینکه هنگام نزدیکی با همسر خود، او به یاد معشوقه قبل از ازدواجش می افتد دیوانه می شوند. بنابراین موجی از عدم اعتماد و بدبینی زندگی ها را فرا می گیرد.
خب، همانطور که دیدید هر دو دیدگاه علیرغم اینکه نفی کننده یکدیگر هستند اما هرکدام دلایلی قابل قبول برای اثبات خود دارند.
اما چه باید کرد؟
شاید همین حالا به این فکر کنید که راه سوم و معتدلی را بیابیم تا به قول معروف نه سیخ بسوزد و نه کباب... راه سوم در مقاله بعد . . . البته با کمک شما.
ادامه دارد. ریزعلی
من موندم این ریز علی با این مقالات کج و کولش چیو می خواد ثابت کنه ...
داداش یعنی می خوای بگی دیپلم داری؟؟؟
باشه قبول. آخه بَبَم جان مگه نمی دونی راه سوم توسط جوانان غیور ایرانی کشف شده.
ارتباطات قبل از ازدواج و بعد از ازدواج کیلو چنده... نا سلامتی یه عمره داریم شعار نه شرقی نه غربی می دیم. تازه که به خودکفایی رسیدیم تو یادت اومده مقاله بنویسی.
گوش واست راه سومو بگم
اول
راه پسرونه:
اولش همچین نگاش می کنی که انگار فرق آسمون شکافته یه دونه سِری دیویت(همون بازیگر هندی) افتاده جلوت. بعد بدون جوات بازی می ری جلو میگی : سلام جیگر... بد جوری تو لَکِتم شماره ما رو داشته باش بیشتر با هم جیک تو جیک بشیم.
دفعه بعد میبریش بیرون. اگه پول داشتی که می ری دربند و درکه کباب می خوری. اگه مایه تیله موجود نبود می ری میدون اما حسین بغل کله پاچه ای شیر موز می خوری.
دفعه دوم برید یه جای هنری که مثلاً بگید ما هم حالیمونه. بازم اگه پول داشتی می ری کنسرو موسیقی زنده. اگه پول نداشتی می ری سینمای میدون شوش ... اونم شنبه که بلیتش نسفه قیمته.
دفعه سوم بهش می گی : فدای لبای قلوه ایت بشم بیرون احساس امنیت نمی کنم ... درست نمی تونیم با هم حرف بزنیم بریم خونه.
البته این وسط مَسطا کلی اتفاقات عاشقانه باید بیفته .. اما خوراکش یه ماه سواری دادنه.
دویم
راه دخترونش:
پسر رو اینقد خرش کنی تا هرچی دلت می خواد واست بخره ... هر روز تو سرما منتظرت وایسه سگ لرزه بزنه... هفته ای 20 تومن بریزه تو شیکمت... آخرش اینقد خرش کنی تا بیاد بگیرتت ... بعد که حیونکی از پل گذشت دمار از روزگارش دربیار.
حالا تا صبح بشین مقاله بنویس. اصلا معنی نداره ما که به این خودکفاییا رسیدیم راه دیگه ای انتخاب کنیم. تازه اینا که چیزی نیست... انرژی هسته ای حق مسلم ماست.
جلز پلز
منبع:فروشگاه كامپيوتر مركزي ميمند فارس
(بررسی روابط دختر و پسر قبل از ازدواج) قسمت دوم
در غرب روابط دختر و پسر تا سنین 12 الی 18 سالگی زیر نظر خانواده است اما از آن به بعد نقش والدین به جای تصمیم گیرنده به مشاور تبدیل می شود و عملاً نوجوان خود به جستار زندگی آینده اش می پردازد. حال آنکه جوامع شرقی چنین اجازه ای را برای تصمیم گیری به جوانان نمی دهند.
در جوامع غربی نوع رابطه ها تعریفی باز و تا حدی بدون محدودیت دارد. پارتی های شبانه؛ اردوهای مختلط؛ نزدیکی رابطه های جنسی قبل از ازدواج و... همگی در جوامع غربی امری عادی تر از مشرق زمین است. از طرفی در نقطه مقابل زندگی های وفادارانه و دارای پایه های محکم در همین جوامع بیشتر از کشوری مثل ایران است. اثبات این ادعا آماری است که در قسمت قبل همین مقاله به آن اشاره شد.
اما روابط دختر و پسر در ایران امروز:
قبل از هرچیز بهتر است نگاهی کمی و کیفی به آمار دختران و پسران بیاندازیم.
* تعداد دختران در آستانه ازدواج بیشتراز پسران است. طبق آخرین آمار برای هر پسر 3/1 دختر وجود دارد.
بنابراین تعداد قابل توجهی از دختران مجرد باقی می مانند. مگر اینکه به لطف آقای احمدی نژاد بزودی بر اثر یک جنگ تمام عیار تعادل جمعیت حاصل شود.
* تعداد دختران تحصیل کرده بیشتر از پسران است. کدام یک از شما دخترخانمهای دانشگاه رفته حاضر است با نویسنده کم سواد و فاقد تحصیلات دانشگاهی این مقاله ازدواج کند؟
( ![]()
![]()
ایمیل بزنید استقبال می کنم.
)
* عدم هماهنگی توقعات مادی دختران و پسران بویژه مسئله مهریه که باعث شده تا کمتر پسری ریسک قبول مهریه بالا را قبول کند.
و ...
اینها تعدادی از دلایل کاهش آمار ازدواج و در نتیجه گرایش به ارتباطات قبل از ازدواج است. حالا باید ببینیم که این ارتباطات چه معنایی دارد.
در حالت کلی هدف دخترها از ارتباطات قبل از ازدواج یافتن یک همسر مناسب و ربودن گوی سبقت از سایر رقباست. در واقع بیش از هرچیز برای دختران ازدواج مهم است.
پسران هم از ارتباطات قبل از ازدواج به جهت شناخت بیشتر و یافتن مورد مناسب اما متاسفانه با گرایش روابط جنسی بهره می برند. در واقع تعداد زیادی از پسران در ارتباط با جنس مخالف به دنبال چنین چیزی هستند.
البته موارد فوق مطللق نیست اما بدون تعصب باید بپذیریم که واقعیتی انکار ناپذیر است.
ادامه دارد. ریز علی
أقای اردکانی صدایی گرم داشت، ته لهجه اش که شباهت زیادی به خاتمی داشت در شروع هر مکالمه تلفنی می توانست آدم را به اشتباه بیاندازد. خیلی گرم و محترمانه صحبت کرد ؛ گفت که بعد از آن ماجراها خاتمی همیشه سراغم را می گرفت. البته بیشتر به نظرم تعارف آمد ولی از دوستانم در دفتر ستاد شنیده بودم که درجلسه ای پس از رفتن من گفته بود که به حضور چنین افرادی نیاز داریم.
به هر تقدیر خاتمی دو ماه پس از اتنخابات در فضایی نسبتاً آرام تر یاران آن ایام خود را گرد آورده بود. مجلس در یکی از هتل های تهران برگزار شد که مدیرش از حامیان مالی خاتمی بود.
وقتی آنجا رفتم احساس بدی داشتم. مثل این که سالها از یک زمین محافظت کنی بعد یکدفعه کسی از راه برسد آن را تصاحب کند. آدمهایی که آنجا بودند را نمی شناختم ولی چنان گرم خنده و گفتگو بودند و چنان بادی به غبغب می انداختند که انگار سالها مبارزه کرده اند و امروز نوبت خوشه چینی آنهاست.
البته ناگفته نماند در آن مجلس دوستان قدیمی بسیاری بودند و آقای اردکانی هم اینقدر من را تحویل می گرفت که حاضرین متحیر شده بودند. آقای ابطحی هم آنجا بودند. اما از آقای خویینی خبری نبود. آخرهای جلسه نزدیک شام، خاتمی آمد و در حلقه مشتاقان و بادمجان دور قابچیان دست و پا می زد. نرفتن من به میان آن حلقه بیشتر از روی ناراحتی بود هرچند به قول آقای اردکانی اشتباه بزرگی کردم. چون آدمهای آن حلقه همگی بعدها مشغول پست هایی شدند. بعدها هم که گلایه خاتمی به گوشم رسید متوجه اشتباه خودم و شکسته نفسی بی موقع و جانماز آب کشیدن بی وقتم شدم . ظاهرا خاتمی بدش نمی آمد من همچنان در تیم مشاوران هیئت دولت باشم ولی این اتفاق هیچوقت محقق نشد.هرچند این آخرین باری نبود که خاتمی را دیدم اما دیدارهای آینده ما متاثر از جشن آنروز و اینکه من برای تبریک به خاتمی جلو نرفتم کمی کدر شد.
پس از آن جشن یکی از دوستان قدیمی جلو آمد و گفت که مجموعه ای از نیروهای دوم خردادی که بعدها نام ملی مذهبی را به خود گرفتند قصد دارند تا با من ملاقاتی داشته باشند. ته دلم می دانستم این هم آغاز یک ماجرای پر حرارت دیگر است اما چرا و به چه علت دعوت را پذیرفتم هنوز هم برایم گنگ باقی مانده . شاید نیاز مادی ...
یک ساختمان نسبتاً قدیمی اما بزرگ و زیبا که آدم را یاد خانه های پدرسالارانه دهه 40 تهران قدیم می انداخت. یک حیاط بزرگ و سرسبز که بارزترین ویژگی آن درخت توتی بود که سایه اش را بر یک سوم حیاط گسترده بود.
آنجا دفتر موسسه اسلامی زنان بود جایی که خانم اعظم طالقانی دختر آیت الله طالقانی(روحانی محبوب من) آن را اداره می کرد. آن وقتها یک شنبه ها خانم طالقانی جلسه داشت ظاهرا کلاس تفسیر قران بود ولی بعدها که در جلسات حاضر شدم دیدم که دیدگاهی سیاسی بر جلسات حکمفرماست.
دقایقی را منتطر شدم تا جلسه تمام شود. بیشتر جمعیت آنجا را خانم ها تشکیل می دادند. از جمع 30 نفره دفتر فقط دو نفرشان مرد بودند. همه خانهای آنجا محجبه و بسیار مقید بودند.ظاهرا این دفتر محلی برای تجمع زنان بی سرپرست یا بدسرپرست بود. الحق در آنجا فعالیت های خیریه موثری انجام می شد.
بالاخره جلسه من با خانم طالقانی و چند تن از اعضای ملی مذهبی شروع شد. این بار دکتر پیمان مرا معرفی کرده بود.اما این دفعه راه من دشوارتر و خطرناکتر بود.
ادامه دارد چریک تنها
اختتامیه نمایشگاه خط گرافیک هادی اسکندری
۵ شنبه ۱۶ تا ۱۹ فرهنگسرای ارسباران(هنر)
آدرس: تهران سید خندان. خیابان جلفا. فرهنگسرای هنر
(بررسی روابط دختر و پسر قبل از ازدواج)
بحث داغ و همیشگی روابط دختر و پسر در جوامع شرقی بویژه جوامع سنتی و مسلمان همواره چالش برانگیز بوده است. روزگاری نه چندان دور وقتی زنی از دختری به نیت ازدواج تعریف می کرد می گفت:(( صورتش آفتاب ندیده)) و این جمله کنایه ای بود از پاکی دختر.
دوران صفویه زمانی بود که زن به اندرونی رفت . تا قبل از آن منعی برای حضور زنان در جامعه نبود اما از اواخر زمان شاه عباس اول کم کم زن تبدیل به عنصری شد خانه نشین اما موثر در تصمیم گیری ها. اگر از اندک تغییرات زندیه در احوال زنان صرفنظر کنیم این روند تا اواسط قاجاریه ادامه داشت. در طی این دوران دیدن زنان و دختران برای غریبه ها و نامحرمین حرام و گناه و غیر منطقی بود. این امر تا جایی پیش رفت که حتی روی در خانه ها دو کلون (برای در زدن) تعبیه کردند، اگر مردی در می زد باید از کلون سمت راست استفاده می کرد که صدای بم داشت، در این صورت با شنیدن صدای کلون مردانه (بم)، مردِ صاحبخانه برای باز کردن در می رفت و کلون سمت چپ که صدای زیر داشت باعث میشد تا زن ِ صاحبخانه برای باز کردن در برود.
در آن ایام چهره آرایش کرده مخصوص زنان بود وابروهای ترمیم نشده و صورت آرایش نکرده مخصوص دختران... نوع خواستگاری و ارتباطات در آن زمان منحصر به روابط خانوادگی بود. عموماً در چنین مواردی دختر و پسر بسیار محدود با هم برخورد داشتند و بیشتر مراحل آشنایی زن و مرد بعد از ازدواج اتفاق می افتاد این امر گرچه از لحاظ تئوری امری بدوی و فاقد عقلانیت بود اما در عمل امروزه می بینیم که زندگی هایی که به این سبک آغاز شده بودند با دوام تر از زندگی جوانان امروزی است.
افزایش سرسام آور آمار طلاق و از همه وخیم تر، کاهش عمر زندگی مشترک با وجود آزادی های نسبی دختران و پسران در شناخت یکدیگر، عقلای اجتماعی را سردرگم تر از همیشه کرده است؛ امارنگران کننده سال 1384 نشاندهنده این است که زندگی مشترک بیش از28% جوانان ایران کمتر از یک سال بوده است و بیش از 5/33 % زندگی کمتر از دو سال را تجربه کرده اند. هرچند این آمار هیچگاه به طور رسمی منتشر نشد، اما حکایت از یک سردرگمی هویتی بزرگ در میان جوانان ایران دارد.
حال سوالات اصلی این است که:
روابط قبل از ازدواج دختر و پسر چگونه است و چگونه باید باشد؟
آیا این روابط در زندگی مشترک اینده آنان تاثیر گذار است؟
انتظارات دخترها و پسرها از یکدیگر چگونه است و چگونه باید باشد؟
علت های عدم تمایل پسران به ازدواج و افزایش سن دختران برای ازدواج چیست و چه عواقبی دارد؟
و ؟؟؟؟؟ ...
سوالات فراوانی که در این سلسله گفتار با کمک شما به آن خواهیم پرداخت. ریز علی
كار به جايی رسيد که مجبور شدم تصمیم به کناره گیری ام را به خاتمی اطلاع بدهم؛ وقتی خاتمی حرفها و درد دلهایم را شنید آرام و ساکت به نظر می رسید اما به وضوح می دیدم که گونه ها و گوشهایش از فرط عصبانیت قرمز شده بود. خاتمی گوشی را برداشت و گفت: دفتر حاج آقا محمدی ِ رهبری رو بگرید. بعداً فهمیدم با محمدی گلپایگانی رئیس دفتر رهبری صحبت کرده است. قبل از اینکه صحبتش را شروع کند متوجه شدم که باید بروم بنابراین مختصراً تشکر و خداحافظی کردم، خاتمی هم در جواب گفت: نگران نباش الان درستش می کنم.
هر روز خبرهایی از حمله به دفاتر می آمد و هر روز تنش ها بیشتر می شد. ماجرای معروف کارناوال عاشورا که برای همه دردسر بزرگ محسوب می شد بیشتر به تنش ها دامن زد. ما هم واقعاَ نمی دانستیم این ماجرا زیر سر کیست چون در بعضی از شهرها و ستادها افرادی با نیت کمک، بدون هماهنگی کارهایی می کردند. کار به جایی رسید که در دفتر مان نماینده بیمارستانها داشتیم که وظیفه اش رسیدگی به وضعیت بیمه ای و بیمارستانی اعضای کتک خورده ستادها بود. رفته رفته هرچه به روزهای انتخابات نزدیک می شدیم تنش ها زیادتر و شایعات بیشتر می شد. ستادهای انتخاباتی ِ هر دو طرف بنگاههای شایعه پراکنی بودند.
کافی بود کسی مثل من یک حرف کوچک بزند تا در عرض چند ساعت با یک کلاغ و چهل کلاغ به سبک ایرانی در سراسر کشور پخش شود. اما اینها گوشه ای از ماجرا بود . عصر یکی از روزهای فروردین 76 تلفن همراهم زنگ زد. صدایی از پشت گوشی گفت: ((اگه ادامه بدی چوبشو بدتر می خوری... فعلا اینو داشته باش تا دیگه زبون درازی نکنی...)) و بعد گوشی را قطع کرد.
از این تماسها زیاد داشتم اما این یکی نگران کننده بود. خیلی جدی نگرفتم و مشغول کارم شدم؛ کمتراز نیم ساعت بعد دوباره تلفنم زنگ زد. خواهرم گفت که مادرم زمان برگشت از خرید خانه با یک موتور سوار تصادف کرده و موتور سوار هم فرار کرده است...
با شنیدن این خبر همه چیز دستگیرم شد و به سرعت راهی بیمارستان شدم. خوشبختانه آسیب جدی نبود، کمتر از یک ساعت بعد آقای اردکانی آمد بعد هم چند نفر از بچه های ستاد و مشاورین آمدند دو مامور کلانتری هم جلوی در اتاق مادرم برای حفاظت آمدند. خیلی آشفته بودم؛ بعد از تهدیدهای تلفنی و تعقیبهای مشکوک این اولین اخطار جدی بود. باور کنید خیلی سخت است که مدام نگران یک حادثه باشید و سخت تر اینکه نگران خانواده ات هم باشی.
کمتر از یک سال از یک خبرنگار ساده مطبوعات و هنرمند گوشه گیر تبدیل به یک چهره مطرح انتخابات ریاست جمهوری شدم. می دانستم که پخش خبر این ماجرا وضع را بدتر خواهد کرد.
فردای آانروز استعفای من روی میز خاتمی بود و پس از سه روز چانه زنی بالاخره امضا شد. مدتی را به همراه خانواده به شهرستان مادری ام رفتیم تا اوضاع آرام شود. بالاخره روز سرنوشت فرا رسید و نتایج رسمی اعلام شد تا آخرین لحظه همه انتظار داشتند اتفاق غیر مترقبه ای بیافتد. من هم برای فضای پر التهاب ستادها دلتنگ بودم اما نمی توانستم خانواده ام به خطر بیاندازم. بالاخره نتیجه اعلام شد و رئیس جمهور بیست میلیونی آمد تا انقلاب خزنده ای در کشور بوقوع بپیوندد.
در این میان من خوش خیال تر از همیشه فکر می کردم همه چیز تمام شده است در حالی که این آغاز ماجرا بود... نقش من در ادامه ماجرا پیچیده تر و خطیر تر می شد و این چیزی بود که آن ایام حدسش را نمی زدم یعنی آرامش قبل از طوفان یا به قول داریوش فروهرآتش زیر خاکستر.
همه چیز آرام بود تا اینکه 2 ماه بعد از انتخابات تلفن منزل زنگ زد. آنطرف خط یک صدای آشنا می آمد.
آقای اردکانی دست راست و مشاور گمنام خاتمی ...
ادامه دارد
چشمهایم خشک و گونه هایم نمناکند
شانه های مونسم را سیل سکوتی پرمعنا چون خمیر
سست و چنان سفال شکننده کرده است.
نای ایستادنم نیست؛ روی دریای آرزو هوس خفتن در کوچه قبرها را کرده ام
یک دنیا صدا میان دهان و گلویم جا خوش کرده اند و چیزی نمانده شِکوه بالا بیاورم...
شکوه های درد آلود. اریا ساربان
سالهاست که اهل ادب و هنر نسبت به عملکرد ضعیف و گاه مخرب صدا و سیمای ایران هشدار می دهند .
به بهانه پخش مجموعه های تلویزیونی در ماه رمضان بار دیگر به نقد کلی وضعیت اخیر صدا و سیما می پردازیم.
اهمیت فراگیر ترین رسانه کشور که متاسفانه در خفقان اطلاع رسانی و استثمار اطلاعاتی کشور، تبدیل به مهم ترین رسانه نیز شده است بر کسی پوشیده نیست. همانطور که می دانید در کشور های مترقی و حتی نیمه مترقی یا در حال توسعه علاوه بر وجود تریبون ها و بلندگوهای دولتی و رسمی مجموعه ای از بنگاه ها و موسسات در قالب گروه های رسانه ای شامل خبرگزاری و یا شبکه های رادیویی و تلویزیونی فعالیت می کنند.
این موضوع باعث می شود تا دولتها و شخصیتهای تراز اول کشور و عملکرد ایشان مدام زیر ذره بین باشد. در چنین جوامعی فساد دولتی به شدت کم و یا پس از مدت کوتاهی علنی می شود. حال آنکه در کشور ما نه تنها چنین جریانی وجود ندارد بلکه از جانب رسانه ملی بر برخی موارد سرپوش نهاده می شود و به لحاظ سیاسی اقتصادی نیز رسانه ملی در خدمت گروهی خاص می باشد.
اما به لحاظ نوع برنامه سازی در شبکه های تلویزیون متاسفانه نه تنها پیشرفتی حاصل نشده بلکه هر روز چند گام به عقب بر می گردیم. به قول قدیمی ها ای کاش یک پایش می لنگید و یک چشمش کور بود... اما دریغ که رسانه ملی ما علاوه بر اینکه مرحمی بر زخمهای سیاسی و اقتصادی و حرکت عادلانه و فراجناحی نیست؛ بلکه در حال لطمه زدن به بنیان های فرهنگ و هنر نیز می باشد. اولین اتفاق نا میمون در چند سال اخیر هجوم همه جانبه شبکه های تلویزیونی و رادیویی به زبان شیرین پارسی بوده است.
ترویج زبان عربی به بهانه تبلیغ اسلام، همچنین ترویج کلمات فاقد ریشه و من دراوردی و جایگزینی آن به جای کلمات اصیل به گونه ای پیش می رود که تا چند سال آینده شاهد بوجود آمدن زبانی جدید و فاقد ریشه خواهیم بود.
اگر در نمونه های اخیر دقت کنید متوجه حضور این کلمات نامانوس در اغلب سریالهای عامیانه می شوید.
به عنوان مثال : اِیول(اِیوالله)؟! نه تنها که یک کلمه فارسی نیست بلکه در زبان و ادبیات عرب هم معنای درستی ندارد. ای کاش حالا که آقای ضرغامی قصد دارد زبانی جدید ابداع کند مشورتی با اهل فن بکند تا حداقل لطمه کمتری به شیرینترین و پر محتوا ترین زبان دنیا وارد آید.(طبق مقاله علمی 1998 سازمان یونسکو زبان فارسی به لحاظ محتوی شیرین ترین زبان دنیا معرفی شده است).خوشحال میشوم شما دوستان در قسمت نظرات کلمات نامانوس دیگر را یاد آوری کنید.
اما ماجرا به همین جا هم ختم نمی شود دامان هنر هم از آلودگی های صدا و سیما در امان نبوده است.
با نگاهی به سریالهای بی محتوی که این اواخر پخش شده است می توان به این موضوع پی برد که در صدا وسیما کیفیت فدای کمیت می شود.
نویسندگی ضعیف: داستانی از نقطه مهیج شروع می شود سپس با پیچیدگی های در هم می تند و بعد یک دفعه در دو یا سه قسمت همه گره ها باز می شود. (نرگس و آخرین گناه)
کارگردانی و بازی فوق العاده ضعیف و ابتدایی: (بوی خوش زندگی)
و . . .
این دو مورد تنها گوشه ای از شاهکار های اخیر اقارب و عواقب لاریجانی و دست پرورده های ضرغامی هستند . چندش آورین ترین نمونه سریال سازی را این اواخر می توان در بوی خوش زندگی جستجو کرد. سوژه ای نخ نما شده ، بازیگران نامناسب برای نقش ها با بازی های غیر قابل لمس و مصنوعی. متنی ضعیف که از قسمت 5 سریال می شد تا آخر آن را حدس زد و . . .
سریال صاحبدلان با شخصیت پردازی های ضعیف هم که مملو از آدمهایی بود که یک شبه از دیو به فرشته تبدیل می شوند.
البته این سریالها برای وقت کشی خوب هستند اما برای وقت گذرانی بهتر است شبکه المنار لبنان را ببینیم چون به نظر من آنها ایرانی ترند.
ریزعلی
آخرهای جلسه کم کم همه رفتند من و آیت الله موسوی خوئینی و دو نفر دیگر (نصرتی و اردکانی) ماندیم. خاتمی از بیو گرافی و سابقه ام پرسید و کسی که همراه او بود وآقای نصرتی صدایش می کردند سوالات شخصی می پرسید مثلا اینکه پدرم کجا کار می کند و سایر اعضای خانواده ام کجا هستند... بعد ها فهمیدم که نصرتی مشاور امنیتی خاتمی در انتخابات است.
بالاخره آیت الله کنجکاوی ام را پاسخ داد ... (( ما در انتخابات آینده به تعدادی مشاور تبلیغاتی نیاز داریم البته تا امروز حدود 17 نفر مشاور انتخاب کردیم – بعدها تعدادشان به 32 نفر رسید-- که مشغولند اما شما رو کمی متفاوتتر براتون برنامه ریزی کردیم... قبلاً سابقتونو پرسیدیم و پیگیری کردیم ... محاسن شما نسبت به سایر مشاورین اینه که به خاطر رشته تحصیلیتون (هنر)، ابعاد هنری تبلیغاتو مد نظر دارید از طرفی بواسطه اِشرافتون بر مسائل مطبوعاتی و سیاسی و همینطور جَوون بودنتون می تونید موثر تر همکاری کنید... ))
آخر های جلسه هم که چند نفری به جمع ما اضافه شدند به شوخی های شخصیتی گذشت
... - توضیح اینکه در چنین محافلی وقتی بزرگانی مثل خاتمی و موسوی مسئله ای را هر چند بی مزه به عنوان لطیفه مطرح می کردند حاضرین چنان از خنده ریسه می رفتند که فکر می کردی برای اولین بار جری لوئیس را دیده اند به این شوخی های بی مزه و خنده های بیمزه تر؛ جک ها یا شوخی های شخصیتی می گویند. البته خاتمی حرفهایش را بامزه می زد در واقع تا آنروز که آخوند ها را خطبایی عصا قورت داده می پنداشتم، حرف زدن خودمانی و بی آلایش خاتمی برایم جالب بود اغلب اوقات سید محمد به جای لطیفه از حکایت های بهلول و ملا نصرالدین و یا ضرب المثل های ملل مختلف استفاده می کرد و به این وسیله احاطه علمی خود را نیز به رخ دیگران می کشید...-
در هر حال قرار بر این شد تا من به دفتر مرکزی مشاورین خاتمی در میرداماد بپیوندم و از آنجا هم به طور مداوم با آقای اردکانی (دست راست خاتمی در آن ایام که احتمالاً از اقوامشان بود) در تماس باشم.
دفتر میرداماد تقریباً اواسط خیابان بود که بعد ها متوجه شدم متعلق به گروهی از افراد است که گرایش به طیف ملی مذهبی ها دارند. احتمالاً جامعه یا مجمع مهندسین یا چیزی شبیه این بود.
در همین دفتر و اتاق من بود که بسیاری از وزرای آینده خاتمی آمدند و رفتند؛ اولین وزیری که سرو کله اش در دفتر من پیدا شد آقای عبدالواحد موسوی لاری وزیر کشور در کابینه دوم خاتمی بود که آن زمان مشغول سازماندهی نیروهای طرفدار خاتمی در جنوب کشور بود؛ البته ناگفته نماند که روابط من با مجتبی موسوی لاری برادر وزیر کشور تا حدی صمیمی شد که بعد ها در ایام بیکاری مدام پروژه های استانداری ها را برایم فراهم می کرد و این در حالی بود که با آقای تاجزاده هم روابط خوبی داشتم.
کسانی که مثل من با کابینه اول دولت همکاری تنگاتنگی داشتند کم نبودند در یک حساب سر انگشتی بیش از 500 نفر در بدنه دولت از زمان انتخابات 1376 وارد شدند و کسی مثل من جزو حدود 100 نفر جامانده از این قافله بود. پایین ترین پست سازمانی 32 نفرمشاورین خاتمی مدیریت روابط عمومی سازمانها بود و بالاترین آنها معاون وزیر ... تنها بازماندگان این جمع نیز من بودم و آقای فراهانی نامی که الان از او بیخبرم.
در این ایام همه چیز خوب بود جلسات هفتگی یا ده روزه با خاتمی و سازماندهی منظم دفاتر شهرستانها.
خاتمی 20 روز قبل از هر سفراستانی خود؛ از من و 3 نفر دیگر از مشاورین می خواست تا متنهای توجیهی را تهیه کنیم. این متنها توسط من به این شکل تهیه می شد که مثلا اطلاعات کاملی از استان مورد نظر و کمبودها و علاقه مندی های مردم آنجا را استخراج می کردم حتی در این اطلاعات تفکیک های قومی مناطق و شهرستانهای هر استان با تعداد جمعیت به تفکیک سن و جنسیت هم مشخص می شد. محور سخنرانی های خاتمی در چنین جلساتی نیز توسط مشاورین مشخص می شد .
مهمترین کار من در تمام مراحل انتخابات 76 نظارت بر نوع پوشش و عکسهای خاتمی بود .
در همین ایام جنگهای انتخاباتی اوج گرفت و کم کم کار به جایی رسید که ستاد بحران در کمیته مشاورین تشکیل شد. راه بی بازگشت من از جایی آغار شد که در میان مخالفین خاتمی نام من به عنوان یکی از تئوریسین های تبلغاتی او مطرح شد... کم کم تهدیدهای تلفنی و تعقیب های مشکوک شروع شد...
ادامه دارد
در حسرت دیدار تو آواره ترینم