تبليغاتX
روبوسی - این منم
داغ کن - کلوب دات کام

دختری تنها تر از تنهایی ، در آستانهء فصل سردم ، در این ظهر تابستانی .

یاس ساده وغمناک آسمان ناتوانی دست های سیمانی ام را صد چندان می کند .

زمان می گذرد و من غافل از درک راز دقایق و فهم حرف لحظه ها هستم تا خاک اگر پذیرایم باشد شاید به آرامشی رسم .

اجتماع سوگوار تجربه های بی رنگم مرا به محفل عزای آینه می برد و سکوت برغروب چیره می شود .

چگونه می توان به این چرخ فلک که اینسان صبور، سنگین ، سرگردان می رود گفت که بایستد ...

کلاغ های انزوای طلب در باغ پیر کسالت می چرخند و با حقارت تمام ساده لوحی یک قلب را به قصر قصه ها می برند .

سیب سرخ سرانجام در زیر پا لگدمال شد ؛ عطر بهار نارنج را هم به نسیم سپردم اما باد غارتگر ، به یغمایش برد ...

و اینک ابرهای سیاه به انتظار میهمانی خورشید دلبسته اند تا در مسیر تجسم پرواز همچو پرنده ای از جنس خطوط تخیل خود را نمایان سازی ... .

در شعله های بنفش خاطره ، پنجره می سوخت و چیزی جز تصور معصومی از چراغ نبود در ابتدای سرگردانی ، در روزی که دست های تو ویران شدند دریافتم که ستاره ها نیز مقوایی اند و به آسمان دروغ می گویند .

همچو مرده های هزار ساله ام ؛ حتی اگر روزی به باغ سیب رسم بر تباهی ِ جسدم خواهم که قضاوت کنند ... .

من سردم ، گویی هرگز روی گرما به خود نخواهم دید ، سردم و با تمام وجود سوزِ سرما را لمس می کنم .

از عطر بهار نارنج گریزانم و دیگر هیچ بهار نارنجی را نخواهم بویید ...

از تمام اوهام سرخ یک شقایق جز چند قطره خون چیزی به جا نمانده است ...

خطوط را رها کرده ام و شمارش سال ها را از یاد برده ام و از میان شکل های هندسی محدود ، به پهنهء دشتی به وسعت سکوت پناه می برم ، زخم هایم همه از عشق است ...

من این جزیرهء سرگردان عشق را از انقلاب و انفجار کوه گذراندم ...

حاصلم بعد از اینهمه انقلاب و انفجار و تنهایی ، جویده شدن جسمم در زیر دندان های ماهی های گوشتخواری است که مرا در ته دریا نگه می دارند و تکه تکه شدن وجود متحدم را جشن می گیرند ...

من از شبی سخن می گویم که در کنار جویبارها حتی همان رفیقانی که با من می خندیدند و عهد می بستند در ذهن خویش طناب دار برایم آویزان می کردند ...

میان پنجره و دیدن همیشه فاصله بسیار است و شب سیاه ، من نیز آغشته به بوی آن شده ام و با تمام نا آرامی ارام جلوه می کنم .

زبان من ، زبان ِ سکوت است چرا که هر چه گویم حرف ناگفته بسیار است ... .

ایمان بیاوریم و بدانیم ، آنکه تاج ِ عشق بر سر می نهد و رنگ ها همه را در راه یک رنگی می بازد در میان جاده های تنهایی خواهد پوسید ...

من از دیار عروسک ها سخن می گویم ، از سایه های درختان ِ کاغذی در باغ مصور کتاب ِ زندگی ام ، از فصل های خشک تجربه های دوستی و عشق در کوچه های خاکی ِ معصومیت ... از ریشه های گیاهان ِ گوشتخوار و از وحشت صدای پروانه ای که در دفتری مصلوب گشته سخن می گویم ... .

 افخم

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 16:46 توسط بچه های روبوسی |

داغ کن - کلوب دات کام