دختری تنها تر از تنهایی ، در آستانهء فصل سردم ، در این ظهر تابستانی .
یاس ساده وغمناک آسمان ناتوانی دست های سیمانی ام را صد چندان می کند .
زمان می گذرد و من غافل از درک راز دقایق و فهم حرف لحظه ها هستم تا خاک اگر پذیرایم باشد شاید به آرامشی رسم .
اجتماع سوگوار تجربه های بی رنگم مرا به محفل عزای آینه می برد و سکوت برغروب چیره می شود .
چگونه می توان به این چرخ فلک که اینسان صبور، سنگین ، سرگردان می رود گفت که بایستد ...
کلاغ های انزوای طلب در باغ پیر کسالت می چرخند و با حقارت تمام ساده لوحی یک قلب را به قصر قصه ها می برند .
سیب سرخ سرانجام در زیر پا لگدمال شد ؛ عطر بهار نارنج را هم به نسیم سپردم اما باد غارتگر ، به یغمایش برد ...
و اینک ابرهای سیاه به انتظار میهمانی خورشید دلبسته اند تا در مسیر تجسم پرواز همچو پرنده ای از جنس خطوط تخیل خود را نمایان سازی ... .
در شعله های بنفش خاطره ، پنجره می سوخت و چیزی جز تصور معصومی از چراغ نبود در ابتدای سرگردانی ، در روزی که دست های تو ویران شدند دریافتم که ستاره ها نیز مقوایی اند و به آسمان دروغ می گویند .
همچو مرده های هزار ساله ام ؛ حتی اگر روزی به باغ سیب رسم بر تباهی ِ جسدم خواهم که قضاوت کنند ... .
من سردم ، گویی هرگز روی گرما به خود نخواهم دید ، سردم و با تمام وجود سوزِ سرما را لمس می کنم .
از عطر بهار نارنج گریزانم و دیگر هیچ بهار نارنجی را نخواهم بویید ...
از تمام اوهام سرخ یک شقایق جز چند قطره خون چیزی به جا نمانده است ...
خطوط را رها کرده ام و شمارش سال ها را از یاد برده ام و از میان شکل های هندسی محدود ، به پهنهء دشتی به وسعت سکوت پناه می برم ، زخم هایم همه از عشق است ...
من این جزیرهء سرگردان عشق را از انقلاب و انفجار کوه گذراندم ...
حاصلم بعد از اینهمه انقلاب و انفجار و تنهایی ، جویده شدن جسمم در زیر دندان های ماهی های گوشتخواری است که مرا در ته دریا نگه می دارند و تکه تکه شدن وجود متحدم را جشن می گیرند ...
من از شبی سخن می گویم که در کنار جویبارها حتی همان رفیقانی که با من می خندیدند و عهد می بستند در ذهن خویش طناب دار برایم آویزان می کردند ...
میان پنجره و دیدن همیشه فاصله بسیار است و شب سیاه ، من نیز آغشته به بوی آن شده ام و با تمام نا آرامی ارام جلوه می کنم .
زبان من ، زبان ِ سکوت است چرا که هر چه گویم حرف ناگفته بسیار است ... .
ایمان بیاوریم و بدانیم ، آنکه تاج ِ عشق بر سر می نهد و رنگ ها همه را در راه یک رنگی می بازد در میان جاده های تنهایی خواهد پوسید ...
من از دیار عروسک ها سخن می گویم ، از سایه های درختان ِ کاغذی در باغ مصور کتاب ِ زندگی ام ، از فصل های خشک تجربه های دوستی و عشق در کوچه های خاکی ِ معصومیت ... از ریشه های گیاهان ِ گوشتخوار و از وحشت صدای پروانه ای که در دفتری مصلوب گشته سخن می گویم ... .
افخم