هنگامی که نقاش زبردست طبیعت با قلموی سحرآمیزش رنگ بر تابلوی طبیعت می گستراند و پاییز را به هزاران رنگ زیبا طراحی می نماید ، زیبایی چهرهء فصل خزان فریب دل و دیده را موجب می گردد و غم بر باد رفتن و به خاطره پیوستن را از ذهن می زداید ؛ گویی هرگز بهاری نبوده تا عشق متولد شود و شور جوانی در آن ریشه کند یا تابستانی وجود نداشته که مادر طبیعت این کودک نو پا را در دامان پر مهرش بپرورد ، و حامی اش باشد ؛ اما خزان بر باغ وجودش می زند و کوچ و فراق ، حاصل زیبایی این فصل دلفریب و یغماگر است .
گویی هرگز دل هَزاری را خارِ گلی آتشین ندریده یا کوچ پرستویی عاشق را هرگز کسی ندیده ، گویی هرگز شقایقی پرپرنشده یا پروانه ای در آتش شعله ور نگشته ...
ولی نه ، همهء این ها را بارها دیده و یا شنیده ایم ولی تنها چیزی را که درک نکرده ایم ، غم و اندوه نهان در این جلوه های عشق است ؛ غم و اندوهی که نه تنها درک نکردیم بلکه بی تفاوت از کنار این پدیده ها گذشته ایم ؛ گویی هیچ ارتباطی با ما یا زندگیمان ندارد و جزءِ روزمرگی های لاینفک زندگی عدهء به خصوصی است .
وقتی که دو بیگانه در مسیر زندگی به هم می رسند و نگاهشان در هم تلاقی می شود با اینکه هر یک در مسیر جداگانه ای قدم گذاشته بودند ، نگاهشان دریک خط سیر می کند و سفری عاشقانه آغاز می گردد ...
سفر...
سفری در چشم ها ... در اعماق نگاه ها ... و یکی شدن خط سیر آفاق ...
تنها ارتباطی که دو مسیر مخالف را به یکدیگر تزدیک می کند و دو بیگانه نا همانند را در هم ادغام می نماید عشق است و محبت ، اعتماد است و وفا که موهبتی اند الهی که یک مسیر را در پیش رویشان قرار می دهد ؛ دمیده شدن یک روح در دو کالبد ...
جرقه ای در تاریکی من به روشنی ما ، با تمام تفاوت ها ، معایب و محاسن فی ما بین نخستین باری که نگاهم در مردمک چشمان کهرباییت حک شد گرمای تابستان غوغایی داشت ، شور و هیجان نوجوانی بیداد می کرد و من شاید هرگز به چنین روزهایی نمی اندیشیدم ... .
زمانی که جرقهء محبت زده شد و روشنایی اش نورانی ام ساخت و غرق در دیدگان مملو از عشقت شدم ، لحظات و دقایقم را تنهایی و اندیشه بر جدایی پر ساخت و تنها خبر سفر و رفتن تو بود که آرامم می کرد .
مملو از عشق تو ولی ثانیه هایم پر از فراق ، که هر آن منتظر شنیدن خبری هستم و قاصدی نیست که قصهء آغاز نشده را به پایان رساند .
ای کاش روزی که از چشمانت سفر کردم به خاطر می سپردی و می دانستی که دعوت ستاره ها از پشت پردهء سیاه شب برای عزای عشق چه دشواربود .
ای کاش پس از تو گم شدن و به قصه پیوستن معنا داشت و یا در شب زمستانی دل را به شعله بستن ممکن بود .
آری ، دل به شعله بستن ؛ به شعله ای افروخته تا با حرارتش روح کالبد تهی کند و به آرامش دست یازد .
ولی ... ای کاش در مقابل تمام از خود گذشتگی ها و جامه دریدن هایم بر صخره های وفا همچو مجنون در پی لیلی بودی ...
ولی ... افسوس ... که در هجوم طوفان بلا همچو باد ، از یاد رفتی و در زیر تلماسه های خاطره مدفون گشتی .
ای کاش همچو مهره ای در شطرنج زندگی بازیچهء تقدیر و نامردی های روزگار نبودم یا لااقل دل در گرو عشق تو نمی کردم و همدمی غیر از درد و غم داشتم .
با آشکار شدن خیانت تو و کنار رفتن نقاب از چهرهء... و نمایان شدن چهره واقعی ات باد خزان بر گلزار جانم وزیدن گرفت و غروب در دلم معنا شد و رنگ باخت و وجود افسرده و مرده ام غرق سکوت و تنهایی شد .
همچو مرغک غمگین و دور از آشیان سر در میان بال و پر کشیده ام و غمی جانکاه فکر و روحم را می فشارد و هر لحظه حس مغلوب شدن و شکستن را در برابر دیدگانم تدائی می نماید ؛ تو رویای تنهایی و غربتم بودی که جدا از غم ها تا ساحل صدایت و تا اوج آسمان کهربایی نگاهت پیش می رفتم ...
افسوس که امروز این رویاها مدفون شده اند و از آن جز تلی خاکسترچیزی نمانده و اشعار و نوشته هایم در هوای تو و با یاد و خاطراتت جان سپردند وتو به خاطره پیوستی و چه بد خاطره ای ساختی و چه کریح در صفحه ذهنم تجلی کردی نَفَسِ زندگیم ...
ای با ز مانده از خاطرات دور و نزدیک طلوع و غروب نفس زندگی که غم و اندوه و بازی سرنوشت را باورنکردی ، من ، اعتراف به این گناه مقدس عشق را با زخم خنجری که از جانب دوست بود نوشتم ...
شب و شمع و من و غم در لحظهء ترک عشق جان سپردیم و با خود رویای عشق ودوستی را به آن سوی لحظه ها بردیم .
افخم اقدمی