
زندگی همه ما درگیر اتفاقات ساده ایست که گاهی سرنوشت ما را رقم می زند و این بار سرنوشت من وافسون را وزارت ارتباطات و فناوری رقم زد.
همانطور که قبلا هم گفتم بزرگترین دغدغه من این بود که بدانم افسون نسبت به من چه حسی دارد. با وجودیکه حدس می زدم او هم دلبسته من شده است اما اطمینان نداشتم و این تردید من را بسیار آزار می داد. البته برای آدمی که در روابط عاطفی خود مثل من بی استعداد بود به نظر طبیعی می رسید.
تعطیلات نوروز به نیمه خود رسیده بود و من و افسون هر روز ساعت ها با هم مکالمه تلفنی داشتیم . سایر اوقات روز هم با اس ام اس از احوال هم با خبر بودیم. حالا هر دویمان جزیی از زندگی همدیگر شده بودیم تا اینکه...
تلفن همراه من به دلیل بدهی معوقه قطع شد. هیچ امکان ارتباطی نداشتم چون همان روز به اتفاق عمویم و خانواده اش برای بازدید از آثار باستانی به حوالی کازرون رفته بودیم. گوشی من قطع بود و تلفن عمو هم یک طرفه شده بود. خلاصه وزارت محترم ارتباطات در روزهای نوروز دست همه را گذاشت در پوست گردو.
طرفهای عصر همان اولین روز قطع بودن تلفنم بود که فهمیدم عاشق شده ام یا دست کم به صدای افسون عادت کرده ام. راستش را بخواهید اگر معتاد شدن به مواد مخدر هم مثل این طور عاشق شدن باشد به همه معتادان حق می دهم. آن روز بعد از ظهر خوب فهمیدم که چقدر وجود افسون در زندگی ام لازم بود. تا اینکه بالاخره گره از کار گشوده شد و با جناق عمو را دیدم با آن گوشی زوار درفته اش که حالا برای من حکم آب زمزم در بیابان را داشت. با افسون تماس گرفتم ... آن لحظه را خوب به یاد دارم . حتی جایی که ایستاده بودم و با او صحبت کردم را هم به یاد می آورم، چون برایم خیلی مهم بود.
تا افسون صدایم را شنید انگار که سالها بر او گذشته باشد با صدای لرزان گفت: تویی... معلومه کجایی؟ دلم هزار راه رفت ... فکر نکردی نگرانت می شم...
افسون داشت مواخذه های عاشقانه اش را می کرد و من خشکم زده بود. همه حرفهایش جوری بود که به تردید های من پایان داد. آن روز من هم فهمیدم که احساس من و او یکسان است. مکالمه آن روز ما حجت را بر هردویمان تمام کرد. حالا هردوتایمان خوب می دانستیم که دلبسته هم شده ایم، اما هنوز به صراحت بیان نمی کردیم. خلاصه با هر زحمتی بود فردای همان روز به کمک دوستانم در تهران تلفنم را وصل کردم.
عصر آن روز بهاری در حالی که من و افسون مشغول صحبت بودیم همه چیز به یکباره شکلی جدید به خود گرفت. آن روز دل از غلاف شرم بیرون آمد.
- می دونی چیه افسون؛ یه نفر هست که می خواد یه حرفی رو به یه دختری بزنه اما نمی تونه به نظرت من می تونم کمکش کنم؟
- آره از بچه های کلاسه. من احساس می کنم دلش رفته پیشه یکی، اما نمی دونم چه جوری باید رابطشونو جور کنم؟
- نه نمیشه شاید صلاح نباشه الان بگم کیه...
- آخه ... اصلا ولش کن... بعدا راجع بهش صحبت می کنیم.
این حرف را که زد حسابی دستپاچه شدم... با خودم گفتم یعنی او می داند. اگر می داند چرا اینقدر صریح گفت. باز هم شک کردم؛ سریع در ذهنم بچه های کلاس را سرچ کردم اما کسی که دو اسمی باشد و اول اسمش هم م باشد نیافتم. حالا مطمئن شدم که او هم می خواهد به این تردید و کشمکش پایان دهد.
افسون خنده ای کرد و ادامه داد:
- خب اینو فهمیدی کلک ... من بودم اما اگه راست می گی بگو دختره کیه؟
- خب 5 حرفیه و اولش الفِ
افسون خندید ... من هم خندیدم... و این شد خواستگاری ما و یک بله برون دو نفره.
حالا هردو تایمان خوب می دانستیم که باید راجع به چه چیزهایی حرف بزنیم. من هم تصمیم گرفتم همه چیز را به افسون صریح و شفاف بگویم.
- می دونی چیه افسون... ما راه خیلی سختی برای رسیدن به هم داریم. من اینجا باید با خیلی ها دربیافتم تا به تو برسم. آخه متاسفانه چون من تک پسر خانوده ام و خانوده هم توی شهرستان موقعیت خاصی دارن یه سری عقاید سنتی دارن. اونا می گن باید حتما از همین شهر زن بگیری و حتما باید زنت کدخدا زاده و خان زاده باشه ، یعنی هم سنگ ما باشه... اما راستشو بخوای من اصلا این طرز فکرو نمی پذیرم.
- منم می دونم. اما اونها هم برای خودشون دلایلی دارند. آخه قبل از من، تو فامیلای دور یکی دو نفر از شهرهای دیگه زن گرفتن، حالا به هر دلیلی اون بیچاره ها نمی تونن زیاد بیان اینجا برای دید و بازدید؛ اهالی اینجا می گن زنهاشون باعث شدن که اون پسرها از خانواده و زادگاهشون دور بشن.
- راستش من یه نقشه کشیدم. می خوام حساب شده پیشم برم. اولش می خوام بگم من اصلا زن نمی خوام. بعد از یه مدتی هم یه کارایی کنم تا اونا احساس خطر کنن و بخوان بهم زن بدن.
* مثلا چه کارایی
- مثلا بگم با یکی از دخترای کلاس دوست شدم. اونا هم می ترسن که من از راه بدر بشم به فکر زن دادن من می افتن. همزمان من با دایی و دخترخاله هام هم که طرف من هستن صحبت می کنم تا فضا رو برام مساعد کنن. بعدش تو رو معرفی می کنم.
* بابا عجب نقشه هایی می کشی ... حالا اون طرف که درست بشه این طرفم هم کلی بساط داریم. بابام اینا خیلی سختگیرن . می گن طرفت باید از نظر مالی حسابی دستش به دهنش برسه و از این حرفا...
خلاصه اینکه محور حرفهای ما تا چند روز همین مسائل بود. من از این طرف داشتم خانواده را آماده می کردم. قرار بود افسون هم از آن طرف فضا را مساعد کند. من برنامه ریزی کرده بودم که تا 5 یا 6 ماه بعد قرار خواستگاری را بگذاریم. اینگونه، وقت برای آشنایی بیشتر خودمان هم فراهم می شد. اما احساس می کردم افسون از این طولانی شدن زمان راضی نباشد. به افسون گفتم که راجع به من چیزهای زیادی است که باید بدانی. چون خیلی چیزها را خوب نمی دانی. قرار شد تا پس از بازگشتم به تهران با افسون قرار بگذارم و مفصل راجع به همدیگر صحبت کنیم و به اصطلاح بیشتر آشنا شویم.
چند روز پس از بازگشتم و در راه برگشت از کلاس زبان در پارک دانشجو قرار گذاشتیم. می خواستم همه رازهای زندگی ام را به او بگویم جز یک راز. چون تجربه اجتماعی ام می گفت این راز را تا یک روز قبل از عقد به کسی نگویم...