در یک طلوع تاریک ، یک غروب دلگیر ، که هجرت تو ، تصویر غربت من در آیینهء زندگی است ، هزار آیینه شکستن و هزار مهتاب گریستن چاره کار من نیست . وقتی انتظار تو را به باد می گفتم ، وقتی که تو را به خاطر آیینه ها و خاطرات تلخ گذشته می گریستم ؛ تنها تورا که روح سرگردان یادها و خاطرات را از زیر گورستان اندیشه ها بیدار می کردی و در پیش روی دیدگان خلق به نمایش در می آوری ؛ با فکری پریشان تر از خارها تو را بر گزیدم ، تا آرامش گلبرگ ها را برایم به ارمغان آوری ؛ تو را که ناجی قلب شکسته ام و مرهم زخم نبسته ام می دانستم ؛ تو را که عاشق می پنداشتم نه تکه سنگی خارا یا قالبی یخ ، تهی از احساس و عاطفه ای که نمایانگر عشق و علاقه باشد . تمام کوچه های دلتنگی مرا به یاد می آورند ، تمام خیابان های بیهودگی وزن قدم های لرزانم را می شناسند ، تمام بن بست ها خراش خونین سیاه مشق هایم را به سینه دارند ؛ زمانی که نبض جاده ها در جستجوی من می شکفت و ریشهء سرگردانی مرا به خاک می برد ، هزاران جنگل در من سبز می شد زیرا بهارم تنها در دست های تو گمشده بود . پاییزدر پی گام هایم خزان می شد تا بر برگ های تو نماز نبرم ... زمستان تورا می گسترد که سفرهء بی نصیبی من بودی ... بهار مرا گریه می کرد تا بلور اشک نثار سردی و بی تفاوتی هایت نکنم ... تابستان دوزخ ِ خاک بود و من تنها به دنبال تو بودم و از جنبش موزی حشرات نمی ترسیدم ؛ اما غافل از نگاه های موزیانه و فریبنده ات که تمام اوقات ، از من مهره ای ساخته بودی برای بازی شطرنج یک نفره ات ... . در رویا و زمزمهء دلتنگ ماه و شیون باد پریشانگرد ، تنها تو و نگاه های افسون گرت با من بود ... در تولد رودها و تبخیر دریاها ، توکه پر شکوه تر از مرگ بودی ، گمشدهء غریب جادهء تنهاییم گشتی ومن تنها به دنبال تو بودم ... . با شنیدن سخنانت چیزی در من شکسته می شد بیش از حس مغلوب شدن ، زیرا تو را تجلی عشق خود می پنداشتم ... و با دیدن دوبارهء نگاه معصومت تخم تنفر در وجودم دوباره ریشه دواند و جوانه زد ، نگاه معصوم و مظلومی که به ظاهر هنوز انواری از عشق در آن موج می زد حتی تنفس در آن هوای مسموم از ریا را برایم مشکل می ساخت و احساسی که بیش از مغلوب شدن و شکستن معنا داشت ؛با چنین عشقی پاک چنان فریب خوردن جز بی اعتمادی حاصل نخواهد داشت ... روزی که نقاب از صورت معصوم و عاشقت کنار رفت و چهرهء کریح ِ مملو از نگاهت نمایان شد تصمیم قاطع گرفتم که هرگز خود و غرورم را بازیچهء عشقی به ظاهر یکرنگ و صادق و در حقیقت پر زنیرنگ و ریا نکنم ، ساده تر گویم عشق را گدایی نکنم ، بسا تنهایی که شرافت دارد به گدایی عشق چه رسد به تزویر و ریا ... بگذار همهء عالم در من ویران شود آری بگذار همهء شب ها در من بگریند تا سپیده سر زند ، بگذار با دلتنگ ترین غروب ها به تشییع سرد خویش روم ، بگذار با تنها ترین نفس ها و سست ترین گام ها در مراسم تدفین عشق و عاطفه ام شرکت نمایم اما دل به بیگانه نسپارم ؛ تا شاید روزی از سیاهی خاک ، بی یاد روشن تو و بدون اینکه اثری از تو یا نام تو یا حتی ذره ای مهر تو باشد برخیزم ؛ تویی که طنین گام هایت نبض بی قراری هایم بود و خنده ات روحی دوباره و حیاتی نو درکالبد خسته و رنجور و تنهایم می دمید . در غار زمستان تنهاییم به شب و غربتش رسیدم و سردی زمستان را با تمام وجود حس کردم ، اما همچنان نگاهت مضطرب و معصوم و مظلوم در پی گام هایم و در دیدگانم گره می خورد ولی من همچنان بی آنکه راز چشمان کهربایی و نگاههای نا امیدت را دانسته باشم نمیدانم چه کس را گناهکار قلمداد کنم و داد معصومیتم را از کدامین نارفیقی بستانم ...
افخم